سيد محمد باقر برقعى

540

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

شب با تمام وسعت عرفانىاش هنوز * در امتداد قصه چشم سياه توست يا هو مدد ، كه عشق بورزيم و بگذريم * از آلمان كه مصطبهء خانقا توست ما تازه آمديم كه ايمان بياوريم * ايمان بياوريم به راهى كه راه توست ما را ببر به سمت افقهاى دوردست * آنجا كه صبح پرده‌نشين نگاه توست اى كاش ديشب از امشب جان من آشفته‌تر بود * تا صبحدم دردى درو غم شعله‌ور بود چيزى كه ديشب سينه‌ام را گرمتر كرد * از فرط گرمى مثل دستان پدر بود اما همين گرماى لبريز از لطافت * در سوختن چون برق‌انه ! مثل شرر بود وقت سحر ازبس دل من شكوه مىكرد * چشم افق از گريه خون آلوده‌تر بود مثل درختى پير در فصل زمستان * افكار من آكنده از زخم تبر بود از اين قفس يك‌لحظه آوازى نيامد * تنها صدا اينجا صداى بال‌وپر بود مىخواهم از امروز من خورشيد باشم ! * اى كاش قدرى آسمان نزديك‌تر بود